حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

داره برف میاد بیا تو قلبم سرما نخوری..

  برف بارید و خدا پاکی خود را به زمین هدیه کرد زمین مغرور شد که سفید است، پاک است، چون دل خدا و خدا با آفتابی اشتباه زمین را به وی گوشزد کرد   سلام عسل مامان.. چند روزی برف می بارید و همه از اومدنش خوشحال بودن. آدم برفی های خوشگل و جالبی هم درست میکردن. روز سه شنبه 15 بهمن 92 من و بابایی و شما رفتیم بالای پشت بوم تا آدم برفی درست کنیم. قربونت برم که هم دوست داشتی هم یه کمی می ترسیدی. دست که به برف می زدی از سردیش گریه می کردی ولی وقتی می دیدی منو و بابایی داریم گوله گوله برف جمع می کنیم باز میگفتی منم میخوام.. به برف هم میگفتی بـَف.... راستی از روز تولدت آب رو قشنگ میگی. قبلا میگف...
18 بهمن 1392

تولد دو سالگی هلوکیتی ما

    هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ وووووووووورااااااااااااااااااااااااااااا دختر ناز ما دو ســــــــــاله شد             دو سال از به دنیا اومدن فرشته ی ناز ما میگذره...     قربونت برم خوشگل مامانی که داری بزرگ میشی. خـــــــــــــــــــــــــــــــــدا جـــــــــــــــونم شـــــــــــکر!!!     دوستان وبلاگی مهربونم از همتون بابت دیر آپ کردنم عذرخواهی می کنم.ممنون که به یادمون بودی هر روز هر روز برامون کامنت های خوشگل میذاشتی و ازمون میخواستی که پست تولد رو بزارم..خیلی خوشحالم که دوستای خوبی مثل شم...
14 بهمن 1392

به سلامتی مادر!!!

    سلام دوستای مجازی خوب و مهربونم و سلام به دختر مامانی..   کمال تشکر را از مامانای مهربون دارم که در این مدت که ما نبودیم به یادمون بودن و با کامنت هاشون مارو خوشحال کردن.. از همتون ممنونم که به فکرمون هستی .....   و از دوست خوبم مینا جون بابت این پست عذرخواهی می کنم و امیدوارم منو ببخشه.!!!!!       به سلامتی همه مامانایی که هر وقت صداشون می کنیم میگن جانم!!! هر وقت صدامون می کنن میگیم چیه؟ ها!!؟ یک مادر می تواند ده فرزندش را نگهداری کند، اما ده فرزند نمی توانند یک مادر را نگه دارند...! به سلامتی همه ی مادر ها.... به افتخار همه ی مادرهای مهربان و دلسوز،...
26 دی 1392

بالاخره سیسمونی...

        دعا می کنم غرق باران شوی   .....   چو بوی خوش یاس و ریحان شوی   دعا میکنم در زمستان عشق     .....     بهاری ترین فصل ایمان شوی    وروجک عزیز و دلبندم     از خدا می خواهم آنچه را که شایسته ی توست به تو هدیه بدهد نه آنچه را که آرزو داری زیرا گاهی آرزوهای تو کوچک است و شایستگی تو بسیار.....     همون جوری که قبلا گفتم دوم آذر تخت و کمدت رو برامون آوردن.       این تخت و کمد باید دو سال پیش مامان جون و اینا برات می خریدن ولی به خاطر مشک...
1 دی 1392

چشم حسودان کور...

      حدیثه ساداتم   عزیز دلم بازم مریض شدی.   یعنی همون سرما خوردگیت که قبلا تو چند تا پست قبل هم برات نوشته بودم هنوز ادامه دارد.     وااااااای مامانی هر چی بگم کم گفتم که چه روزای سختی داریم... از بچگی یه وقتایی یبوست داشتی و مشکل ساز بود ولی با یه قاشق روغن زیتون یا شربت انجیر خوب می شدی ولی از وقتی شیرت رو گرفتم دیگه کارت از اینا گذشته و خیلی اذیت میشی.     روز یکشنبه هفدهم آذر بردمت دکتر ایرانی خواه فوق تخصص گوارش.. آقای دکتر تا یه دست رو دلت زد فهمید اوضاع از چه حاله و کلی منو دعوا کرد که چرا زودتر دکتر نبردمت. خلاصه توی مطب ...
26 آذر 1392

خدایا شکرت

      خدایا ، پروردگارا...     به جز خودت به دیگری واگذارش نکن !! تویی پروردگار او     پس قرار ده بی نیازی در نفسش ، یقین در دلش،     اخلاص در کردارش ، روشنی در دیده اش ، بصیرت در قلبش     و روزی پر برکت در زندگی اش....     الهی آمین.     خدای خوب و مهربانم شکرت  به خاطر همه ی خوبی های اطرافم..     خدایا ممنونم به خاطر همه ی روزهای زیبایی که برای همه ی ما رقم زدی.. خدایا شکرت..     خدا جون ممنونم ازت که منو لایق یه فرشته دونستی. ممنونم که بهم مقام ...
15 آذر 1392

حدیثه سادات وعکسای دو هفته

  دختر دلبندم عزیز دلم چند تا عکس برات میذارم مال موقعی هست که اردکان بودیم.   تاریخ عکس:26 آبان92 فدای ذوق زدنات زندگی من!!     داری خدارو شکر میکنی.... الهی شکر به خاطر همه ی نعمت های خوبی که بهمون دادی.       دست دستی میکنه وروجک طلام.       حدیثه سادات و خاله کوچولوش...       خاله  هر جوریه میخواد تو عکس بیفته!!       فاطمه خانوم گل گلاب موفق شد عکس تکی بگیره..           ای وروجکا.!!!!!..   &n...
5 آذر 1392

کاشکی میشد بهت بگم...

  کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم..   جان دلم ، ساداتم دو ماهی میشه که من و بابا رو مامانی و بابایی صدا میزنی. البته با زبون شیرین و لحن ناز و خوردنی خودت......     شش هفت ماهه بودی که ماما میگفتی ولی بعد از دوهفته یادت رفت و دوباره چند روز بعدش بابا میگفتی و همش کارت شده بود صدا زدن بابا.. حتی یه وقتایی به منم میگفتی بابا..... کم کم خیلی چیزای دیگه یاد گرفتی و هرکلمه ای که گفتی رو تو دفتر خاطراتم با ثبت تاریخش برات نوشتم و اینجا خاطرات کلی رو برات مینویسم.     عزیزکم من و بابا رو خیلی باحال و شیرین صدا میزنی.. به من میگی مامایی.. الهی من فدات بشم عزیزدلم بهت میگم...
4 آذر 1392

یه روز پر دغدغه!!

      سلام دختر قشنگم   اول از همه یه خبر خوب بدم که دوم آذر یعنی دیشب تخت و کمد سیسمونیت رو آوردن. جهت اطلاع دوستان میگم ما چون مستاجر بودیم و جا نداشتیم تخت و کمد بچه رو نخریدیم و الان که خونه رو عوض کردیم خریدیم. البته بازم خونه اجاره ای هستیم ولی این دفعه خونمون بزرگه. دیشب مزاحم آقا مصطفی اینا شدیم اومدن کمک تا تو اتاق بچینیم. خوب بگذریم. آخرشب که شد شما سرفه های شدیدت شروع شد یه هفته ای میشد که کمی سرفه میکردی ولی نه به این شدت منم جدی نگرفته بودم و یه وقتایی داروی گیاهی بهت میدادم. ولی دیشب تا صبح اصلا نخوابیدی. از شدت سرفه زیاد استفراغ می کردی و اصلا نمیتونستی بخوابی. همین جو...
3 آذر 1392

دو سال گذشت...

سمیه ی عزیزم... یادته بهت می گفتم اگه تو بری می میرم؟     حالا تو رفتی و نیستی،پس چرا من نمی میرم؟     چرا هستم؟چرا موندم؟چجوری طاقت میارم؟     چجوری من دلم اومد رو مزارت گل بزارم     جای خالیت رو چجوری می تونم بازم ببینم؟     من که آتیش می گرفتم چی باعث شد که نسوزم     ذره ذره، قطره قطره، می سوزم اما می مونم      خودمم موندم چجوری می تونم زنده بمونم     هنوز هم باور ندارم که تو نیستی و من هستم     شاید من مرده باشم الکی میگن که هستم     کاشکی و...
30 آبان 1392